تبليغاتX
کابوس تبعید / رویای بازگشت
های روزها   روزها

وای شب ها  شب ها

سال ها فرصت بودنم  بودید

کج مسیر سفرم  بودید

هرگز آنطور که باید  نبودم

آن مسافر که نور پاید  نبودم

همیشه سردرگم  گیج و حیران

میان آسمان و زمین آویزان

آمدم تا بی صدا  درد مردم  بشنوم

پایه های غربت و اندوهشان را بشکنم

بر شانه لرزانشان  دستی گذارم

به جای نیست هاشان  هستی گذارم

بی هوا  خنده ام افتاد و شکست

اخم تلخ خستگی  جایش نشست


خدایا خسته ام  

 آرام جانی  بفرست

ور نه  مرحمتی کن

نقطه پایانی بفرست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط رهسپار  |