|
|
|
||||
|
زندگی تنها راه ماست برای رسیدن به وجود پاکی که خدایش نامیدیم پس زندگی را مقدس بشماریم گرچه هیچ یادی از نقطه آغاز وهیچ تصوری از نقطه پایان نداریم ، اما همه این راه را طی می کنیم ،با خستگی ،با هراس از گمراهی والبته با امید دیدن ودرک آن وجود پاک
در خم تنگ گذر / غبار آلود و خشک / آخر طاقت روز در تب سرخ غروب / ناله ای بود که در زوزه ء باد / بر در بسته به هر سو /تن درمانده و لرزان می کوفت / برخاسته از فهمی رنجور / جامانده ء فریاد درون / موجی که بر ساحل جان پی در پی /می تاخت و بود حاصل آن فرسایش / گله می کرد ز سنگینی بار / بر پشت شکسته به آوار سکون /می گفت به آه و می خواند به سوز : «روز آخر شد و تاریکی هم از راه رسید /نیست امید رسیدنم به آن منزل امن / همه وهم بود آیا نوید آن گنج سپید /که رساند ما را تلالو ءش تا ته راه ؟ » به جایی نرسید افکارش / باز همان لکنت نحس ،گره انداخت بر آن رشتهء زر
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||