|
|
|
||||
|
دیشب خواب خوبی دیدم
به شهری وارد شدم که در آن به جای خورشید مهر او می تابید به جای باران عطر او می بارید و به جای هوا نام او در هر نفس جاری بود با خود گفتم سر انجام رسیدم اینجا شهر خداست با شوق در آینه نگریستم تا غبار راه بزدایم پیش از ملاقاتش اما دیدم به جای من خدا در آینه می خندد!
+
نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 3 بعد از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب و ابرهای در هم سیاه
مردمان خفته بر بستر وهم وباز کابوس هزار ساله تبعید در این کنج تاریک به روشنای یادش بیدار تو هم؟ نجوای شبانه باران می شنوی؟ جام ادراک است لبریز الهام و شعور در امتداد بارش پویا سماع درختان به ساز باد عطر نم خاک و گل آدم به روز نخست و آن قول که دادیم یادت هست؟ نه اینجا جای ماندن نه پاها پای رفتن میرویم تلو خوران به راست و چپ یک دم ایستاده رو به آسمان دمی دگر به زانو چنگ در خاک پشت سر هجمه عادتها پیش رو سنگلاخ گمراهی هزار توی باورها به کجا می رسیم آخر از این سلوک مستانه؟ تا کی معلقیم میان خود وخدا؟
+
نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط رهسپار
|
|
|||||
|
|||||